تبليغاتX
زندگی افسانه است و افسون
داستان وشعر

سکوتم از رضايت نيست................دلم اهل شکايت نيست

 

هزار شاکي خودش داره ................خودش گير گرفتاره

 

همون بهتر که ساکت باشه اين دل........جدا از اين ضوابت باشه اين دل

 

از اين بد تر نشه رسوايي ما ............که تنها تر نشه تنهايي ما

 

که کار ما گذشته از شکايت............. هنوزم  پايبنديم  در رفاقت

 

ميريزه تو خودش دل غصه هاشو .....آخه هيچ کس نمي خواد قصه هاشو

 

کسي جرمي نکرده.................... گر به ما اين روزها عشقي نمي ورزه

 

بهايي داشت اين دل پيشترها............ که در اين روزا نمي ارزه

 

 

از طرف :Rama Rad

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 11:11  توسط غر یبه | 
 

رز قرمز نشانه عشقی آشکار

رز صورتی نشانه عشقی پنهان

رز سفید نشانه عشقی پاک و آسمانی

 

رز زرد نشانه دوستی عمیق و پایدار است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:55  توسط غر یبه | 

از طرف :  Rama Rad

 

  

   تقدیم به :

آشناترین غریبه دنیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:12  توسط غر یبه | 
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر

از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار

روبرو بكوب!

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و

هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند

و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته

كمتر شد.

پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند

تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد...

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن

را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد.

پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي

از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از

ديوار بيرون بكشد!

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه

ميخها را از ديوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن

كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد.

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي

ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن

 اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه

بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي

تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو

چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را

كرده ام

زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 22:20  توسط غر یبه | 
taghdim be shoma

  تقدیم به : RamaRad

  راما راد  مونس روزهای تنهائیم امیدوارم همیشه

  در زندگی شاد و پیروز باشد و این احتمالا اخرین

  نوشته باش از شما دوست گرامی خدا حافظی کرد

  در پناه حق خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:56  توسط غر یبه | 
قدرت انديشه
 
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط غر یبه | 
                                     یورولدوم /خسته شدم

         خسته شدم خسته شدم

                     سختی های زندگی را

                                     با ناخن هایم کندم

                              سالها یی که گذراندم منو خسته کرد

                                             حتی برنگشتم که نگاهشون کنم

                                                   دوستانم و کسی رو که دوست داشتم

      تو عمرم هرگز نفروختم

                           خسته شدم

                                  خسته شدم 

                                     دیگه خسته شدم.....

       برای ادامه اینجا را http://204.15.8.180/flashf/mahson.html کیلک کنید

                                             تقدیم به :  RamaRAD

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 4:19  توسط غر یبه | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:56  توسط غر یبه | 
                                

لا لا لا لا گل شب بو

 چشاش دیگه نداره سو

 همیشه این دو چشم گریون

 یه چشم اشک و یه چشمش خون

 لا لا لا لا گل مینا

 پاهاش دیگه نداره نا

 با اینکه تک دلش خسته ست

 ولی عشقی بهش بسته ست

 لا لا لا لا گل سوسن

 میگه آروم بخون از من

 برو زیبا برو پریا

 دلی داری قد دریا

 لا لا لا لا گل حسرت

 نخور غصه نخور حسرت

 خودت گفتی که قسمت بود

 ولی بازم با حسرت بود

 لا لا لا لا گلی نشکفت

 باید درد دلا رو گفت

 لا لا لا لا زیر بارون

  کتاب عشق بخون آروم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:54  توسط غر یبه | 
تقدیم به : RamaRad

             برای تو که بهترینی

شاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:54  توسط غر یبه | 
                           

بر صليبم ،

ميخکوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .

بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .

مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست .

آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .

*

مهرورزی کم گناهی نيست !

کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،

چون برترين اعجاز ، باور داشتن .

پرچم اين آرمان پاک را

در جهان افراشتن .

پاسخ آن ، اين زمان :

تن فرو آويخته !

با نای ِ بی آوای خويش !

*

ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !

ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

*

جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !

در گذرگاه ِ شما ،

اين تاج ، تاج ِ افتخار .

جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛

ای همه رقصان !

درون قصر ِ باورهای خويش !

 

 فريدون مشيری            

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:6  توسط غر یبه | 
 

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان يک لحظه اول  که اول ظلم ميديدم از اين مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زيبايی و زشتی بروی يکدگر ويرانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسايه صدها گرسنه  چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که ميديدم يکی عريان و لرزان  ديگری پوشيده از صد جامه رنگين

زمين وآسمانرا واژگون  بيصبرانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها يکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران ليلی نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبريائی  باهمه صبر خدايی

تاکه ميديدم عزيز نابجايی ناز بر يک ناروا گرديده خواری ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه بيصبرانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که ميديدم اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا  معدوم هر فکری در اين دنيای پر افسانه ميکردم 

 عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام  زشتکاريهای اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه ميکردم

 عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد                             تقدیم به :RamaRad

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:32  توسط غر یبه | 

پسرک با لباسهای کهنه ش اومد تو کافه آخه لباس دیگه ای نداشت که بپوشه

از همون موقع که وارد کافه شد همه یه جوری نگاش میکردن می دونست چرا اینجوری نگاش می کنن و میدونست که همه میدونن اون و پدرش کجا و چطور زندگی می کنن .

پیش خدمت اومد و با عصبانیت به پسرک گفت : چی میخوای ؟

پسرک گفت : اون بستنی های شکلاتی تون چنده ؟

گارسون جواب داد : 75 سنت .

پسرک یه نگاهی به پول های تو جیبش کرد ...

و گفت : اون بستنی ها که روش توت فرنگیه چنده ؟

جواب شنید : 50 سنت (البته با عصبانیت بیشتر گارسون)

گفت : اون بستنی اا  چنده ؟

جواب شنید: 35 سنت .

یه نگاه دیگه به پول هاش کرد و گفت: یه دونه از اینا برای من میارین !!

گارسون گفت : باشه ولی هر وقت تموم شد زود از اینجا برو .

پسرک یه کم ناراحت شد ولی اون دیگه عادت کرده بود .

گارسون بستنی رو آورد ... پسرک بستنی ش رو خورد ...

پیش خدمت اومد که میز رو تمیز کنه

پسرک 50 سنت به اون داد و گفت : 15 سنت هم انعام برای شما

پسرک نمی دونست چرا پیش خدمت دستاش لرزید و اشک از چشماش جاری شد ولی پیشخدمت میدونست که پسرک میتونست با پولش بستنی رو که بیشتر دوست داره بخره .

 

پسرك

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:25  توسط غر یبه | 

الهي! به حرمت آن نام که تو خواني و به حرمت آن صفت که تو چناني درياب که مي تواني.

الهي! اگر کوشم که خويش را بپوشم، برهنه مانم و اگر جهد کنم که به سعي خويش از تو چيزي يابم، بي بهره مانم، تا کدام داغ کردي من آنچنانم، تا به کدام نام خواندي من آنم.

الهي! نه در بندم و نه آزادم، از خود بخود رنجور و از تو دلشادم، از زندگاني خود در عذابم گويي که بر آتش کبابم، نه خورد پيدا و نه خوابم، در ميان دريا تشنه ي آبم، از آنکه از خود در حجابم، منتظرم تا کي رسد جوابم.

الهي! ضعيفم خواندي و چنين است، هرچه از من آيد در خورد اين است.

الهي! ضعيفم خواندي و چنانم، مگذار که در پيش خود بمانم.

الهي! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم.

الهي! چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم، آه ازين علم نا آموخته، گاه در غرقم ازو، گاه سوخته.

الهي! نه از کشته ي تو خون آيد و نه از سوخته ي تو دود، زيرا که کشته ي تو به کشتن شاد است و سوخته ي تو به سوختن خشنود.

الهي! من ترا چون جويم؟ که در ملکوت تو کمتر از تار مويم.

الهي! چون در تو نگريم شاهيم تاج بر سر، و چون به خود نگريم، خاکيم و خاک بر سر.

الهي! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهي! اگر بردار کني، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستي رضاست ، از خود دور مکن.

از " مناجات نامه " خواجه عبدالله انصاری

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:16  توسط غر یبه | 

اي ستاره ها

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد 

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره ميكنم

با دلي كه بويي از وفا نبرده است

جور بيكرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهي

سر نهاده ام به روي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو رويي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا بمن اگر بجز جفا

زين سپس به عاشقان با وفا كنم

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

رفته است و مهرش از دلم نميرود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟

                                                   تقدیم به :RamaRad

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:7  توسط غر یبه | 
ساده بگويم

نگاه زاده علاقه است،اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند

تو از آن خود نيستي؛زمان مي گذرد و زمانه نيز هم،کودک ميشوي

جوان هستي و جواني نمي کني،پير مي شوي،مي ماني باز هم در پي

گم شده اي هستي که با تو هست و نيست.باز در پي آن علاقه پنهان

آن نگاه هميشه تازه هستي باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار

بي امان زمان جستجو مي کني قافل از آنکه او ديگر تکه اي از تو شده

سايه اي خوش بر دل تو.

گوشه گوشه اين دل خراب سرشارازعطرنگاه توست عزيز دل

تقدیم به غریبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:8  توسط غر یبه | 
The story tells about a mountain climber,

who wanted to climb the highest mountain.

داستان درباره یک کوهنورد است

که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.

He began his adventure

 after many years of preparation ,

او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.

 

but since he wanted the glory just for himself,

he decided to climb the mountains alone.

 

ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

The night fell heavily in the heights of the mountain,

And the man could not see anything.

All was black.

شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود.

Zero visibility, and the moon and the stars,

 were covered by the clouds

اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

 

As he was climbing, only a few feet

 away from the top of the mountain, he slipped and fell into the air.

همان طور که از کوه بالا می رفت

چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد

و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.

 

Falling at a great speed the climber could only see

black spots as he went down, and the terrible sensation of

being sucked by gravity.

در حال سقوط

 فقط لکه های سیاهی رادر مقابل چشمانش می دید

و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

 

He kept falling…

and in those moments of great fear, it came to his mind

 all the good and bad episodes of his life.

همچنان سقوط می کرد

ودرآن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای  خوب و بد زندگی به یادش آمد.

 

He was thinking now about how close death was getting,

when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist

 and pulled him very hard.

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

His body was hanging in the air…

only the rope was holding him.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود

و فقط طناب او را نگه داشته بود.

And in that moment of stillness

he had no other choice but to scream:" Help me God!"

 

 و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند

 جز آنکه فریاد بکشد: "خدایا کمکم کن!"

All of a sudden, a deep voice

 coming from the sky answered:

"What do you want me to do?"

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد

 جواب داد:"از من چه می خواهی؟"

"Save me God!"

"Do you really think I can save you?"

"Of course I believe you can."

-ای خدا نجاتم بده!

-واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟

-البته که باور دارم.

"Then cut the rope tied to your waist…"

-اگر باور داری

 طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...  

There was a moment of silence…

And the man decided to hold on the rope

 with all his strength.

یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

The rescue team tells that the next day

a climber was found dead and frozen.

گروه نجات می گویند که روز بعد

 یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

His body hanging from a rope,

his hands holding tight to it,

only three feet away from the ground.

بدنش از یک طناب آویزان بود

و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:53  توسط غر یبه | 
كشتي شكسته عبادتگران

Ship Wrecked Prayers 

A voyaging ship was wrecked during a storm at sea and only two of the men on it were able to swim to a small, desert like island.

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند.

The two survivors,not knowing what else to do, agreed that they had no other recourse but to pray to God. However, to find out whose prayer was more powerful, they agreed to divide the territory between them and stay on opposite
sides of the island.

دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.  به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن  سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر بمانند.

The first thing they prayed for was food. The next morning, the first man saw a fruit-bearing tree on his side of the land, and he was able to eat its fruit. The other man's parcel of land remained barren.

نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخورهاما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

After . The next day, another ship was wrecked, and the onla week, the first man was lonely and he decided to pray for a wifey survivor was a woman who swam to his side of the land. On the other side of the island, there was nothing.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت.

Soon the first man prayed for a house, clothes, more food. The next day, like magic, all of these were given to him. However, the second man still had nothing.

بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.

Finally, the first man prayed for a ship, so that he and his wife could leave the island. In the morning, he found a ship docked at his side of the island. The first man boarded the ship with his wife and decided to leave the second man on the island.

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت.  مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند.

He considered the other man unworthy to receive God's blessings, since none of his prayers had been answered.

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود.

As the ship was about to leave, the first man heard a voice from heaven booming, "Why are you leaving your companion on the island?"

هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

"My blessings are mine alone, since I was the one who prayed for them," the first man answered. "His prayers were all unanswered and so he does not deserve anything."

 مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا  و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

"You are mistaken!" the voice rebuked him. "He had only one prayer, which I answered. If not for that, you would not have received any of my blessings."

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه  تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

"Tell me," the first man asked the voice, "What did he pray for that I should owe him anything?"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

"He prayed that all your prayers be answered."

" او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

For all we know, our blessings are not the fruits of our prayers alone,
but those of another praying for us.

Be Happy

 .ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم يلكه اونها دعاهاي ديگران هست براي ما.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 23:47  توسط غر یبه | 
لباس های سرخ

 

    در سرزمین چین‌، پادشاهی بسیار مهربان زندگی می كرد. روزی بیمار شد و گوش

هایش بر اثر آن بیماری، كر شد. پادشاه وزیران خود را صدا زد و گفت اتفاق بدی

برای من افتاده است، شنوایی خود را از دست داده ام.» این را گفت و زار زار گریه كرد.

وزیران برای دلداری دادن به او گفتند: « غصه نخورید، اگر شنوایی تان را از دست داده

اید در عوض از خدا می خواهیم كه طول عمر به شما بدهد. »

    پادشاه گفت: « شما اشتباه می كنید. من به خاطر كر شدنم ناراحت نیستم. هر آدم عاقلی

می داند كه آخر و عاقبت این جسم همین است. ما دیر یا زود تمام حس ها و حتی بدن خود

را از دست می دهیم. آدم عاقل اگر حسی را از دست داد، غصه نمی خورد. من به این

دلیل گریه می كنم كه اگر آدم مظلومی از من كمك بخواهد و شكایتی داشته باشد، صدای او

را نمی توانم بشنوم تا كمكی بكنم. حالا بروید و به همه مردم سرزمین من بگویید هیچ كس

نباید لباس سرخ بپوشد. فقط مظلومان و بیچارگان باید لباس سرخ بپوشند تا من با دیدن

لباس آنها متوجه حال و روزشان شوم و به دادشان برسم. »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:2  توسط غر یبه | 

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!

آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها…

             تقدیم به :RamaRad                                  نیما یوشیخ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:0  توسط غر یبه | 
 

                 روز و شب را همچو خود مجنون كنم

در هوايت بي‏قرارم روز و شب

سر ز پايت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خو مجنون كنم

روز و شب را كي گذارم روز و شب؟

جان و دل از عاشقان مي‏خواستند

جان و دل را مي‏سپارم روز و شب

تا نيابم آن چه در مغز منست

يك زماني سر نخارم روز و شب

تا كه عشقت مطربي آغاز كرد

گاه چنگم گه تارم روز و شب

مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود

تا به گردون زير و زارم روز و شب

ساقيي كردي بشر را چل صبوح

ز آن خمير اندر خمارم روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

در ميان اي قطارم روز و شب

مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر

همچو اشتر زير بارم روز و شب

تا بنگشايي به قندت روزه‏ام

تا قيامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشكنم

عيد باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب اي جان تو

انتظارم، انتظارم روز و شب

تا به سالي نيستم موقوف عيد

با مه تو عيدوارم روز و شب

ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل

روز و شب را مي‏شمارم روز و شب

بس كه كشت مهر جانم تشنه است

ز ابر ديده اشك بارم روز و شب

تقدیم به :RamaRad

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:44  توسط غر یبه | 

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق

 

 

 آیتی در وفا و در بخشش

 

 

هر که بخراشدت جگر به جفا

 

 

 

همچو کان کریم زر بخشش

 

 

کم مباش از درخت سایه افکن

 

 

هر که سنگت زند ثمر بخشش

 

 

از صدف یاد دار نکته حلم

 

 

هر که برد سرت گهر بخشش

 

 

حافظ

 

 

تقدیم به غریبه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:28  توسط غر یبه | 
               

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست!

نامی از زمین واز بشر شنیده اید؟

در میان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

این غباَر محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در دل فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شماست!

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که می رسد زگرد راه

از زمین فتنه گر حذر کنید!

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست!

ای ستاره ای که پیش دیده منی!

باورت نمی شود که در زمین

هر کجا به هر که می رسی

خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است!

آنکه با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!

ای ستاره ما سلاممان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه صادقانه با تو درد دل کند

های های گریه شبانه است!

ای ستاره باورت نمی شود:

در میان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وا نکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است!

ای ستاره باورت نمی شود:

آن سپیده دم که با صفا و ناز

در فضای بیکرانه می دمید

دیگر از زمین رمیده است

این سپیده ها سپیده نیست:

رنگ چهره زمین پریده است!

آن شقایق شفق که می شکفت

عصرها میان موج نور

دامن از زمین کشیده است

سرخی وکبودی افق

قلب مردم به خاک و خون تپیده است

دود و اتش به آسمان رسیده است

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ای ستاره غریب!

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست!

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس!

بیش از این مپرس.

ای ستاره ای ستاره غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟

پس چرا به داد ما نمی رسد؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

بگذریم از این ترانه های درد

بگذریم از این فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

غصه سیاه مردم زمین

بست راه خواب ناز تو

می گریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو!

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو می چکد!

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته می شود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

در گلو شکسته می شود......

   تقدیم به: RamaRad                       شعر از فریدون مشیری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:55  توسط غر یبه | 

آتشي روشن کرده ام وعهد بستم تا خاموش شدنش برايت دعا کنم 

 

تمام کارهايت روبراه خواهد شد چرا که هيزم ديگري در آتش انداختم

 

تقدیم به غریبه آشنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:11  توسط غر یبه | 

بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو     

 

بيا ببين که در اين غم چه ناخوشم بي تو

 


شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار   

 

چو روز گردد گويي در آتشم بي تو

 


اگر تو با من مسکين چنين کني جانا     

 

دو پايم از دوجهان نيز در کشم بي تو

 

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي دار      

 

پيام دادي و گفتي خوشم بي  تو

 

                                                                   سعدی

 

   تقدیم به غریبه آشنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:1  توسط غر یبه | 

شبي ياد دارم که چشمم نخفت            شنيدم که پروانه با شمع گفت

 

که من عاشقم گر بسوزم رواست        تورا گريه وسوز باري چراست؟

 

بگفت اي هوادار مسکين من          برفت انگبين يار شيرين من

 

چو شيريني از من بدر مي رود          چو فرهادم آتش به سر مي رود

 

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد        فرو مي دويدش به رخسار زرد

 

که اي مدعي عشق کار تو نيست       که نه صبر داري نه ياراي ايست

 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت        مرا بين که از پاي تا سر بسوخت

 

                                                                         سعدی 

      تقدیم به ---غریبه آشنا---     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 19:51  توسط غر یبه | 
نوش و نیش

 

     حاكم شهری ، «ابوسعید»  نام داشت،  روزی یكی  از خدمتكاران خود را كه نامش

«امیرعلی» بود، صدا زد و با او درباره كاری كه باید در خراسان انجام می داد، شروع

كرد به گفتگو كردن. درحال صبحت بود كه رنگ و روی امیرعلی مرتب تغییر می كرد

اما به هیچ وجه حرف ابوسعید را قطع نمی كرد.   گفتگوی آنها كه تمام شد، امیر علی به

سرعت بیرون آمد و در گوشه ای خلوت، لباس های خود را در آورد و تكاند.عقربی لای

لباس او رفته بود و او را نیش می زد. می گویند هفده جای بدن او را نیش زده بود.

وقتی   این  خبر  به  ابوسعید  رسید  ،  خیلی  تعجب  كرد .  امیر علی  را  صدا  زد  و

پرسید:«چرا نیش اول راكه زد، بلند نشدی و آن را از خودت دور نكردی؟ »

امیر علی  گفت :« خجالت كشیدم . وقتی كه  داشتم حرف های تو  را می شنیدم، نباید به

نیش عقرب  فكر می كردم . اگر موقعی  كه پیش تو هستم نیش یك عقرب را تحمل نكنم،

چگونه می توانم وقتی كه نیستی در مقابل شمشیر دشمنانت پایداری كنم؟ »

ابوسعید از اخلاق و ادب امیرعلی خوشش آمد و مقام مهمی به او داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:35  توسط غر یبه | 
 به  دست غم  گرفتارم  بيا  اي  يار دستم گير

     به رنج دل سزاوارم ،  مرا  مگذار  دستم گير

         يكي دل داشتم پر خون شد آن هم ازكفم بيرون

             چوكار ازدست شد بيرون، بيا اي ياردستم گير

                  ز وصلت  تا جدا ماندم  هميشه  در عنا ماندم

                       از آن دم كز تو وا ماندم شدم  بيمار  دستم گير

 كنون درحال من بنگركه عاجز گشتم ومضطر

      مرا مگذار وخود مگذر، درين تيمار دستم گير

          به جان آمد دلم اي جان ز دست هجر بي‌پايان

               ندارم طاقت هجران، به جان زنهار دستم گير

                   هميشه  گرد  كوي  تو همي  گردم به بوي تو

                        نديدم  رنگ و روي تو، از آنم زار دستم گير

 چو كردي حلقه درگوشم مكن آزاد و مفروشم

       مكن جانا  فراموشم ، ز من  ياد آر دستم گير

           شنيدي  آه  و  فريادم   ندادي  از  كرم  دادم

                كنون  كز پا  در افتادم، مرا بردار دستم گير

                    نيابم  در جهان  ياري  نبينم غير غمخواري

                           ندارم  هيچ  دلداري  تويي  دلدار  دستم گير

  عراقي چون نه اي خرم،گرفتاري به دست غم

  فغان كن بردرش هردم كه اي غمخواردستم گير

            تقدیم به :RamaRad

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:30  توسط غر یبه | 

مردی به نام « اصمعی » می گفت  : زمانی كه درس می خواندم فقیر و بیچاره بودم و به

سختی زندگی می كردم. هرروز صبح كه آسمان پیراهن آبی خود رابه تن می كرد، من هم

لباس كهنه خود را می پوشیدم و برای به دست آوردن علم و دانش، ازخانه بیرون میرفتم

در مسیر من بقال فضولی  دكان داشت  كه هر روز تا مرا می دید ،  می پرسید: «چه كار

می كنی؟ تو داری وقت خودت را تلف می كنی. تو كه هیچ مال و ثروتی نداری چرا نمی

روی حرفه ای یاد بگیری كه با آن پول به دست آوری؟ بعد هم شروع می كرد به مسخره

كردن من و می گفت: « تمام كاغذها و كتاب هایت را به من بده تا بریزم توی خمره ای و

روی آن آب بریزم. اگر یك هفته دیگر بیایی و نگاه كنی، می بینی كه همه اش آب است و

هیچ فایده ای ندارد. »

 بقال  فضول همیشه  از این حرف ها  می زد و  مرا سرزنش می كرد و من از دست  او

خیلی ناراحت می شدم. روزی آنقدر فقیر و بیچاره شدم كه لباس تنم پاره شد و دیگر هیچ

پولی نداشتم تا بتوانم پیراهنی برای خودم بخرم. آن روز در كنار دیوار خانه ایستاده بودم

و فكر می كردم؛ كه یك نفر آمد و گفت: « امیر بصره با تو كار دارد. » گفتم: « او مرا

از كجا  می شناسد ؟ تازه  با این  لباس  كهنه  و پاره  چطور  پیش او بروم؟ » آن كه از

خدمتكاران امیر بود، رفت و حال و احوال مرا به امیر خود گفت. ساعتی نگذشته بود كه

دیدم هزار دینار سكه طلا و یك دست لباس نو برایم آوردند و گفتند: « لباست را عوض

كن و بیا كه امیر كاری واجب و مهم با تو دارد. »

لباسها را پوشیدم. سرو وضع خودم را مرتب كردم و به راه افتادم تا پیش امیربصره بروم.امیر بصره با احترام و مهربانی با من رفتار كرد وگفت: « تو  را برای درس دادن

به پسر هارون الرشید انتخاب كرده ام . باید تا می توانی علم و دانش به او بیاموزی. نباید

وقت خودت و او را تلف كنی، زیرا امیدوارم كه پسرم روزی به حكومت برسد.» من هم

قبول كردم. كارگزاران هارون، مرا به مكتب خانه قصر بردند و پسر هارون را آ وردند .

كار من شروع شد. آنها طلا و نقره به پایم ریختند و ماهانه هزار درهم حقوق برایم معین

كردند .  من، هر وقت حقوقم را می گرفتم  آن را  به بصره می فرستادم تا برایم خانه ای

بسازند . چند سال  گذشت ،  پسر هارون كاملاً با سواد شد  و چیزهای زیادی  یاد گرفت.

روزی از هارون  خواستم كه  پسر خود را امتحان كند.  هارون  امتحان كرد و پسرش به

خوبی جواب داد. هارون خوشحال شد و گفت: « می خواهم كه روز جمعه در مسجد شهر

خطبه ای بخواند. » به اوگفتم: « فكر این كار را هم كرده ام و ده خطبه خوب به او یاد داده ام. » پسر هارون ، روز جمعه به  مسجد رفت و خطبه ای  خوب خواند  و مراسم به

خوشی گذشت. پس از آن، هارون الرشید به من گفت: « چه آرزویی داری ؟ » گفتم: اگر

چه به من محبت كرده اید، اما اجازه بفرمایید تا به بصره برگردم.هارون اجازه رفتن داد و

نامه ای به همه استادان بصره نوشت و در آن از همه خواست در خدمت من باشند. او مرا

با احترام  به  بصره  فرستاد. روزی، بقال فضول به همراه چند نفر پیش می آمد. وقتی او

را دیدم  گفتم: « ای مرد آن  كاغذها  و كتاب ها را توی  خمره كردم و رویش آب ریختم.

دیدی كه چه محصولی به دست آوردم؟»  بقال بیچاره  شروع كرد به عذرخواهی و گفت:

 چیزهایی كه گفتم همه از روی نادانی بود. معلوم  شد كه علم اگر چه دیر به ثمر می رسد

، اما محصول خوبی می دهد. محصولی كه هم به درد دنیا و هم به درد آخرت می خورد.»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 2:37  توسط غر یبه | 

الهي! دلي ده كه در شكر تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان سازيم:

الهي! دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.

الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

الهي! نگاهدار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم.

الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند.

بگشاي دري كه در گشاينده تويي       بنماي رهي كه ره نماينده تويي

من دست به هيچ دستگيري ندهم       كايشان همه فاني‌اند و پاينده تويي

الهي! اگر يك بار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهي! چون به تو نگريم پادشاهيم تاج بر سر، و چون به خود نگريم خاكيم بلكه از خاك كمتر.

الهي! كاش عبدالله خاك بودي تا نامش از دفتر جهان پاك بودي.

الهي! همه از تو ترسند و عبدالله از خود: زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله همه بد.

الهي! ديگران مست شرابند و من مست ساقي؛ مستي ايشان فاني است و از من باقي.

مست توام از جرعه و جام آزادم       مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از كعبه و بتخانه تويي       ورنه من از اين هر دو مقام آزادم

الهي! بر عجز و بيچارگي خود گواهم و از لطف و عنايت تو آگاهم؛ خواست خواست توست، من چه خواهم؟

الهي! بيزارم از آن طاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد.

الهي! چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم!

الهي! همه مي‌ترسند كه فردا چه خواهد شد و عبدالله مي‌ترسد كه دي چه رفت.

الهي! اگر چه گناه من افزون است، اما عفو تو از حد بيرون است.

الهي! اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد كرده‌ام پشيمانم.

الهي! اگر كاسني تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.

الهي! اگر چه شب فراق تاريك است، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است.

عاشق چو دل از وجود خود برگيرد       اندر دو جهان دو زلف دلبر گيرد

بالله كه عجب نباشد ار دلبر او       او را به كمال لطف در بر گيرد

خواجه عبدالله انصاري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 2:32  توسط غر یبه |